صد سال تنهایی[گابریل گارسیا مارکز]

صد سال تنهایی[گابریل گارسیا مارکز]

نظرات علمی و روشنفکری در مورد این کتاب زیاده…اما من باز هم میخوام بدون توجه به اونا نظر ساده و عامیانه ی خودم رو بگم… نمیخوام برم به عمقش…

تو این کتاب از همه موضوعات هست،جنگ،عشق،تخیلات،خانواده،سیاست،بی بند و باری،عفت و …

خیلی ها این کتاب رو یکی از عاشقانه ترین کتاب ها میدونن،این کتاب پر از عشقه،اما عشق هایی که از شروع تا پایانشون یک صفحه بیشتر نیست!عشق هایی که یکی عاشق یکی دیگه میشه و چون جواب منفی میشنوه شبش جسدش پیدا میشه!هیچ جزئیاتی هم در این رابطه نیست…

مارکز معمولن زیاد از اسم استفاده میکنه و این امر کار رو سخت میکنه،ولی تو این کتاب از 2اسم خیلی استفاده میکنه،مثلن اسم طرف «اورلیانو»ئه بعد اسم بچه و نوش هم همینه،وقتی 17تا پسر به دنیا میاره اسم همشون همینه،و همشون فقط فامیلیشون فرق میکنه که اسم مادرهاشونه…

قسمت سیاستش خیلی خوبه!یه جورایی داغ دل آدم رو تازه میکنه حتی…

(فکر میکردم خیلی چیزا دارم که در مورد این کتاب بگم،ولی الان میبینم یه چیزایی رو میشه حس کرد و نمیشه توضیح داد…)

ولی در کل نمیگم این کتاب بهترین کتابه موجوده(همونطور که خیلی ها میگن!)ولی هر کسی که کتاب خوندن ور دوست داره اینم باید بخونه،خوبه…

((کنجکاوی از ترس پر زور تر بود ))

((در جهان اتفاقت شگفت انگیز و غیر قابل باوری روی می دهد… در چند قدمی ما،در آن سوی رودخانه،انواع دستگاه های جادویی پیدا می شودو ما مانند یک مشت حیوان در این جا زندگی می کنیم))

((آنقدر پیر شده بود که اعضای خانواده با اون همچون یکی از آن جنازه های متحرکی که مانند شبح در اتاق ها می گردند و پا به زمین می کشند و با صدای بلند روزگار خوش گذشته را به خاطر می آورند رفتار می کردند؛از آن افراد کهنسالی که کسی به آن ها توجه نمی کند و به یادشان نیست تا این که یک روز جسدشان را در رختخواب پیدا می کنن))

((بدون هیچ مراسم مذهبی،در عین بی آبرویی،در سعادت زندگی می کردند))

((هرگز بازی ای را که هر دو حریف بر سر قوانین آن توافق داشته باشند و باز هم بخواهند با یکدیگر رقابت کنند قبول نکرد))

((قرار باشد چیزی باشم آزادیخواه خواهم بود،زیرا محافظه کاران متقلب هستند))

((بدبختی تازه بدبختی قدیمی را از یاد انسان می برد))

((طرفداران خود را مجبور به رای دادن کرد تا به آن ها ثابت کند که رای گیری بیهوده است)(تنها کار موثر به پا خاستن است))

((وقتی برای آخرین بار دفتر زندگی خود را ورق زد،تازه فهمید آن هایی را که از همه بیشتر از ایشان متنفر بوده،بیشتر دوست می داشته است))

((- چه توقعی داشتی!؟…زمان در گذر است…

- درست است… اما نمیدانستم با این سرعت…))

[در حال حاضر کتاب دستم نیست،بقیش بعدن ایشالا:))) ]