ناتوردشت[جی.دی.سلینجر]

این کتاب هم کتابیه که بیشتر به جزئیات توجه کرده.

اما بی ادبه!

یه پسر بچه 16 ساله است که هی مدرسه عوض میکنه.یعنی بس که درسش بده میندازنش بیرون!

این کتاب هم داستان چند روزیه که از آخرین مدرسه بیرون انداخته شده و خانواده اش خبر ندارن!

اولش پسره تخس و رو اعصاب میاد!اما دوست داشتنی و مهربونه!فقط به روش خودش :)

باز هم فقط جاهایی که مفهومه در اینجا آورده می شه…

((آدم اگر ندونه داره واسه همیشه از جایی میره احساسش از خداحافظی هم بدتره))

((خودم هم نمیدونستم چرا می دوئم،شاید دوس داشتم بدوئم.از جاده که رد شدم احساس کردم دارم نا پدید می شم.از اون بعد از ظهرهای مزخرف بود،حسابی سر،بی آفتاب،انگار هرکی از خیابون رد می شد ناپدید می شد))

((اگه طرف کله گنده ها باشی قبول دارم بازیه.ولی اگه طرفِ دیگه باشی،طرفی که کله گنده ها نیستن،دیگه بازی چه معنی داره؟هیچ چی.هیچ بازی در کار نیست))

((هرچند بعضی وقتا عقّم می گیره بس که بِهِم می گن مطابق سِنت رفتار کن.بعضی وقتام رفتارم بزرگتر از سنّمه_راس راسی_ ولی هیچ وقت کسی متوجه نمی شه.مردم هیچ وقت متوجه نیستن))

((این خونم رو به جوش میاره که این مردم وقتی چیزی رو قبول کردی باز هم تکرارش می کنن))

((سر حال که باشم میتونم حسابی طعنه بزنم))

((همیشه وقتی کارش تموم می شد ظاهر تر و تمیزی داشت ولی اگر اون قدر که من می شناختمش می شناختیش می فهمیدی که یه لجن مخفیه.واسه این ظاهرشو تر و تمیز نگه می داشت که کُشته مرده ی خودش بود))

((به این سادگی نمی شد حالش رو گرفت،خیلی از خود راضی بود))

((مردم هیچ وقت حرف آدم رو باور نمیکنن))

((همه ی کودن ها بدشون میاد کودن صداشون بزنن))

((این مشکلِ همه ی شما کودناس.نمی خواین درباره ی چیزی بحث کنین.فرقِ کودن ها با بقیه همینه))

((بیش ترِ مردم یا اصلا بلد نیستن لبخند بزنن یا یه لبخندِ کریه تحویل آدم میدن))

((همه ی مادر ها یه کم خل تشریف دارن//این مادر ها همیشه دوس دارن از بچه های اون چنونی شون تعریف کنی))

((همه ی دخترا همین جورَن.هر وقت یه کارِ قشنگی می کنن حتا اگه نشه بِهِشون نگاه کرد یا خنگ و گول باشن،آدم تقریبا عاشقشون میشه و یه دَفه نمی فهمه کجاس))

((سر به سر بعضی آدم ها نباید گذاشت،حتا اگه حقشون باشه))

((گمونم اگه پا بده خیلی دوس دارم اون قدر سر به سرِ دختری بذارم تا از کوره در بره))

((از بعضی دختر ها نمی شه فهمید جریان چی بوده))

((پیانو زدنش خیلی خوبه،اون قدر خوبه که حالِ آدم به هم می خوره.واقعا نمی تونم منظورم رو توضیح بدم،ولی دارم جدی می گم/واقعا دوس دارم پیانو زدنش رو بشنوم ولی گاهی آدم دلش می خواد بزنه پیانوشو چپّه کنه زمین.گمونم به خاطر اینه که گاهی وقتی پیانو می زنه،معلومه از اون آدماس که با کسی حرف نمی زنه مگه این که طرف آدم حسابی باشه))

((گه گاهی می شد لات و لوت هایی رو با دوست دختر هاشون دید که همه شونم از خنده به یه چیزی غش کرده بودن که می شد شرط بست اصلا خنده دار نیست))

((وقتی می نشست پشت پیانو انگار داره کار مقدسی می کنه))

((حتا میتونستی مشنگِ مشنگ باشی،عین خیال کسی هم نبود))

((این حالم رو به هم میزنه.همیشه دارم به یکی می گم «از دیدنت خوش حال شدم» در صورتی که هیچم از ملاقاتش خوشحال نشدم.گرچهريالفکر می کنم اگه آدم می خواد زنده بمونه باید از این حرفام بزنه))

((همیشه مردم گند می زنن به زندگی آدم))

((…البته اگر می تونستمم همچینا غلطی نمیتونستم بکنم.من از اون ترسوهام.سعی می کنم نشون ندم ولی ترسوام))

((گمونم نصفم ترسوئه،نصف دیگم براش مهم نیست که دستکش هاش گم بشه.یکی از دردسرامَم همینه.وقتی چیزی رو گم می کنم زیاد پاپی اش نمیشم))

((اگه باید زد چونه ی یکی رو خورد کرد،اگه دلیلی واسه این کار هست،باید این کار رو کرد))

((وقتی لباسش رو آویزون کردم غَمم گرفت.فکرش رو کردم که اون رفته مغازه و لباسو خریده و هیشکی هم نفهمیده که اینکارس.فروشنده هه لابد فکر کرده اونَم یه دختریه مثِ دخترای دیگه.این خیلی غمگینم کرد_درست نمیدونم چرا))

((حاضر بودم همه چیزم رو بدم که گریم نگیره.اما گرفت))

((خیلی افسرده می شم اگه من برا صبحانه ژامبون و تخم مرغ بخورم و یکی دیگه قهوه و نون سوخاری))

((مسئله اینه که من همیشه از کشته شدن آدم ها بدم میاد،مخصوصا اگه طرف باهوش و سرگرم کننده باشه و تقصیرِ کسِ دیگه ای هم باشه))

((پول نکبتی.همیشه آخرش حال آدم رو می گیره))

((به خدا قسم که دیوونم،اعتراف می کنم))

((اگه دختری که با آدم قرار داره خیلی خوشگل و مامانی باشه کی اهمیت می ده که دیر میاد یا زود؟هیشکی))

*((اگه کسی کاری رو خیلی خوب انجام بده،بعد یه مدت دیگه مواظب کارش نیست و خودنمایی می کنه و اون وقت دیگه خوب نیست))

((اندازه ی یه گرگ مهربون بود.بعضیا این طورین.واسه یه فیلمِ چرت و پرت اشک می ریزن ولی تو بیشترِ موارد حرومزاده های پستی ان))

((اگه به اندازه ی کافی اونجا مینشستی و تشویقِ اون مشنگ ها رو گوش می دادی از همه ی آدمای دنیا بدت می اومد))

((گاهی که هیجان زده می شم بلند حرف میزنم))

((یکی از اشکالای این روشن فکرا و آدمای با هوش اینه که درباره ی چیزی حرف نمیزنن مگه این که مهارِ قضیه دستِ خودشون باشه))

((وقتی مُردی،گل میخوای چیکار؟))

((کافیه یه جایی تو سیبری سلفه کنی تا صدات رو بشنوه))

((وقتی آدم بزرگا خوابن و دهن شون بازه،ظاهر مزخرفی پیدا می کنن،ولی بچه ها نه.بچه ها خوبن))

((محضِ تنوع احساس خوبی داشتم))

((حتما لازم نیست یکی آدم بدی باشه تا افسرده ات کنه.طرف میتونه آدم خوبی باشه و باز هم افسرده ات کنه))

تا همین جا…