چراغ ها را من خاموش می کنم[زویا پیرزاد]
داستان از زبان یه خانم خانه دار ارمنیه،با فرهنگ ارمنی
با 2تا بچه،مادر و خواهرش و همسایشون…
اما ساده و صادقانه(حدودا تو سبک داستان های مستور)
نصف جاهایی که خط کشیدم قابل آوردن در اینجا نبود!چون هیچ کس چیزی ازشون سر در نمیاره!
پس به گزیده اش قناعت می ورزیم …
((زن من نان و پنیر را هم طوری به خورد ما می دهد که خیال می کنیم چلو کباب می خوریم.»نیت که پاک بود و لب خندان،ویتامین هم به بدن می رسد))
((مرد ها فکر می کنند اگر از سیاست حرف نزنند مردِ مرد نیستند))
((نه با کسی بحث کن و نه از کسی انتقاد کن.هرکی هرچی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن.»آدم ها عقیده ات را که می پرسند،نظرت را نمی خواهند.می خواهند با عقیده خودشان موافقط کنی.بحث کردن با آدم ها بی فایده است))
((کم کم از یادمان رفت که اگر پدر زنده بود زندگی هیچ تغییری نمیکرد))
((بیدار شو خواهر
در دنیایی که جمیله ها با خون خود
فرمان آزادی ملتی را بر صفحه ی تاریخ می نگارند
تنها لب گلگون و چشم مخمور داشتن شرط زن بودن نیست))
((تا می آیی فکرکنی چه موجود خود خواه و وحشتناکی،کاری می کند که ازش خوشت بیاید و البته برعکس))
((کوچکترین شباهتی بین خودم و این زن نمیدیدم،نه در ظاهر،نه در رفتار.هیچ بدم نمی آمد کمی شبیهش بودم،هم در ظاهر،هم در رفتار))
((آن لحظه با برق چشمان خواهرت می شد بیست تا لامپ صد ولت را روشن کرد))
((فاجعه هر روز اتفاق می اتد.نه فقط پنجاه سال پیش که همین حالا.نه خیلی دور که همین جا))
((کاش بزرگ نشده بود.کوچک که بود فقط کارهایی را می کرد که من میخواستم))
((معصوم بودم یا احمق؟!))
((فاجعه فاجعه است،مسلمان و ارمنی ندارد))
((با هیچ کس این همه حرف برای گفتن ندارم))
((عجب دنیایی شده.پاک کن برداشته اند و کشور ها را از روی نقشه پاک می کنند//وقتی نشده فلانستان و بهمانستان را پاک کنیم،بنویسیم برابری!؟))
((ناگهان آمدند و ناگهان رفتند.مثل باران آبادان که تا می آمدی فکر کنی می بارد،دیگر نمیبارید))
![چراغ ها را من خاموش می کنم چراغ ها را من خاموش می کنم[زویا پیرزاد]](http://www.radiozamaneh.org/pictures-new/pirzad-light.jpg)